ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

نی نی به حرف اومده

ثمین جونی.         امروز عصر همینجور که تو کرییر نشسته بودی شروع به گفتن(د د د د د)کردی.و خودت کلی ذوق میکردی و با اراده ی بیشتری تا شب که خوابیدی تکرار کردی مبادا فراموش کنی.ظهر هم که داشتم بهت سرلاک میدادم میگفتی(ام م م م م م)قربونت دیگه به کلمه مامان نزدیک شدی جییییییییگلی نمیدونم چرا تاریخها اشتباه شدن؟!این خاطره مربوط میشه به 16 مرداد! ...
5 مرداد 1391

فقط عکس

این پست رو اختصاص میدم به عکسهای فرشته هام: این عکس رو فروردین کنار رودخانه ی دزفول گرفتیم. حتما بقیه رو ببینید: این چند تا هم مربوط میشه به همین سری که خرم اباد بودیم.پارک بهشت تو راه برگشت به بوشهر.ثمین نقاب ثنا رو اینجوری سرش میذاره.عین تل سر کردنش برعکسه! عکسهای زیر هم مال عیده که دزفول بودیم.باغ پسر خاله ی بابا هفت سین خونه ی مامان جون مهری هفت سین خودمون که بعد از عید توسط ثنا چیده شد.البته سبزه ش هم از مهد بهشون داده بودن که بردیمش برا خاله مهتاب ثنا کنار قلعه ی فلک الافلاک خرم اباد.عید با همکار بابا (عمو محسن و خاله نسرین)رفتین.هوا سرد بود و یه روسری از مامان ج...
13 تير 1391

ما برگشتیم...

سلامی به گرمی هوای بوشهر تقدیم به فرشته هایم و همه ی دوستان عزیزم که با الطافشون حسابی منو شرمنده کردن. روز جمعه عصر بود که یه هوئی تصمیم گرفتیم برگردیم.بابا رضا سه شنبه و چهارشنبه ،یه کلاس آموزشی در تهران داشتن و چون شما وروجکها خیلی بابائی هستین و البته منم دلم نیومد بیشتر از این بابا در تنهائی به سر ببرن،به بابا گفتم با ماشین خودمون بیان خرم اباد تا ما هم برگردیم.قرار بود شنبه حرکت کنیم اما بابا پیشنهاد دادن که اینبار از مسیر اصفهان و یاسوج برگردیم تا هم بچه ها تو گرما اذیت نشن هم یه تنوعی برای خودمون بشه.منم که عاشق کوه و دشت و طبیعت!ساعت 5 و نیم عصر جمعه بود که تصمیم گرفتیم بریم و شب رو یه جا بخوابیم.تا چمدون ها رو بستیم و راه افتادیم ش...
8 تير 1391

اندر احوالات ثنا و ثمین

سلام به فرشته های خوشگل مامان.روز دوشنبه ی هفته ی پیش باباجون اومدن دنبالمون و شب به سمت خرم اباد حرکت کردیم.بابا رضا هم همون روز به سمت بوشهر رفتن.شما هم که حسابی بهتون خوش میگذره و عصر که میشه یا میبریمتون پارک نزدیک خونه یا میریم تو حیاط پشتی و اب بازی میکنید.مثل دیروز، رفتیم تو حیاط و تا من حیاط رو شستم شما دوتا حسابی اب بازی و اب تنی کردین.ثمین  که سردش شده بود و مجبور شدم ببرمش تو وان اب گرم بزارمش تا یخش اب بشه.دیشب که باباجون مرتضی خسته از مغازه برگشت وچون خیلی خاطر شماها رو میخاد دوتاتون رو بردن پارک.ثنا هم اسکیتهاشو برد و ثمین هم کلی به قول خودش تاب تاب آتاب تاب بازی کرده بود.ساعت 12 شب اومدین خونه.تا خوابیدیم ساعت 2 بود.امروز...
2 تير 1391

ثنا و جشن تولد پروانه ای در مهد

بالا خره روز موعود فرا رسید.دیروز که سه شنبه بود توی مهد برای دختر گلم ثنا خانوم جشن تولد گرفتیم.آخ که چقدر این هماهنگ کردن بچه ها سخته.اولا که بابا رضا توی این دوسه روز رفت ماموریت و امشب برگشت.شانس اوردیم که دائی منصور این چند روز بود و کلی از بنده ی خدا کار کشیدیم.از همینجا از داداش گلم تشکر میکنم.انشااله عروسیش جبران کنیم.دیشب تا ساعت 4 صبح پای بسته بندی کردن یادگاریها و تزئین کیک بودیم.صبح از 7 بیدار شدم و اول ثنا رو اماده کردم و بعد ثمین رو.بعدش رفتیم دنبال خاله نسرین(خانوم همکار بابا).خیلی خوب شد که اومدن و ثمین رو گرفتن تا من بتونم از پس کارهای جشن بربیام.دست خاله نسرین هم درد نکنه.با خانم حیدری شروع به تزئین کردیم و بعد بچه ها ...
26 خرداد 1391

ثنا و ثمین و روز پدر

سلام به همگی.دلم میخاد تک تک خاطراتتون رو تو اینروزها بنویسم ولی فرصت نمیشه .چون همش مهمونی میریم و به دید و بازدید مشغولیم.روز یکشنبه مامان جون مهری و خاله محبوبه همراه دایی مهدی و زن دایی معصومه اومدن دزفول و قرار بود که با هم بریم خرم اباد.اما بخاطر اینکه مامان جون جواب ازمایشش رو یکشنبه ی اینده میدن ،ماندگار شدیم و دایی و زندایی هم پریشب رفتن.برای روز پدر،تصمیم گرفتیم آقایان رو غافلگیر کنیم و طی عملیات محرمانه ،من و زندایی و خاله مهتاب دست بکار شدیم و یک عدد کیک خوشگل و خوشمزه درست کردیم.البته دایی مهدی و عمو عبدااله دیدن ولی بابا رضا حسابی غافلگیر شد.هورااااااااااا شب وقتی از مهمونی برگشتیم خونه ی خاله دیدیم خاله فریبا هم اونجا هستن و...
18 خرداد 1391

مسافرت یه هوئی!!

سلام جوجه های خوشگلم.قرار بود روز شنبه حرکت کنیم ولی پنجشنبه ساعت 9صبح،بابا تماس گرفتن و گفتن باید برن ماموریت اونم کجا؟گنبدکاووس!حسابی خورد تو ذوقم ولی از جائی که خدا خودش وسیله سازه،با دائی مهدی که اتفاقا همون روز میخاست از کنگان بره خرم اباد،هماهنگ کردیم که بیاد بوشهر و با هم بریم.دائی هم قبول کرد و اومدن.منم به بابا پیشنهاد دادم که باهامون بیاد و از دزفول بره تهران و این شد که هول هولکی چمدونهامون رو بستیم و ساعت 7 عصر راه افتادیم.یه سر هم به گناوه زدیم و یه ساندویچ ساز برای مامان جون خریدیم.تا شام خوردیم شد11 و ساعت 6 صبح رسیدیم خونه ی خاله مهتاب عزیز.بابا رضا هم بلیط هواپیما گیرش نیومد و خسته و کوفته ساعت 4 با اتوبوسرفتن تهران. دوستا...
13 خرداد 1391

عکس پایان دوره ی ثنا طلا و یه دیدار دیگه....

دیروز صبح ثنا طلا همراه بابارضا رفتن برای تست سنجش کلاس اول.کلی دنگ و فنگ داشته و وقتی اومد نصفش رو که تعریف کرد،خوابید تا ساعت 1 ظهر.وقتی بیدار شد بقیه ش رو تعریف کرد.گفت دو تا نخ دادن که گره بزنم،براشون گره پاپیونی زدم و کلی شگفت آور شده خانومه!(منظورش شگفت زده بود).نمره ی عالی گرفته بود.برگشتنی هم یه سر رفته بودن مهد و لوازمش و عکس پایان دوره ی پیش دبستانی رو گرفتن و اومدن خونه.الهی من فدای دختر گلم بشم.ایشااله فارغ التحصیلی دکتراتو ببینم   دیروز به دعوت مامان رومینای عزیز،عصر من و ثمین رفتیم خونشون و ثنا و بابا هم رفتن دکتر که فرم سنجش سلامتش رو پر کنند.البته دوستان خوبم مامان ریحانه و مامان سارا جون هم به همراه جوجه هاشون...
11 خرداد 1391